آدم هرجا که باشه ، دلش برای وطنش تنگ می شه ، هر جا که باشه... علی هفتاد و دو سالشه، ولی اصلا نمی تونی سن و سالش رو از ظاهرش حدس بزنی،آخر هفته ها با دوستاش تو شیستا که یکی از محلات ایرانی نشین استکهلمه فوتبال بازی می کنه . همبازی هاش 50 ، 60 ساله ان و حتی چند تا جوون هم بین شون هست. انصافا خوب بازی می کنه، هم فوتبال و هم زندگی رو... عجیبه که همشون خارجی تبارن! چرا این ها یه همبازی سوئدی بین اشون نیست.
علی دهه 60 میلادی برای تحصیل تو رشته سینما از ایران خارج شده، تو آلمان به یه دختر سوئدی که کارمند دانشگاه بوده آشنا می شه، عاشق می شن. دختر سوئدی باید بر می گشته سوئد، علی هم دنبالش می آد استکهلم. ازدواج می کنن و بچه دار می شن. علی تحصیلاتش رو تو سوئد تکمیل می کنه،حتی تو یه فیلم هم بازی می کنه اما دست روزگار علی رو می کشونه به یه وادی دیگه...
شوهر خواهر علی حقوق خونده بوده و می آد استکهلم. علی هم ارتباطش با ایرانی های سوئد رو که اون زمون تعدادشون به اندازه انگشت های دست بوده بیشتر می کنه اما با شروع جنگ ایران و عراق ورق برمی گرده...ایرانی ها دسته دسته می آن سوئد و تقاضای پناهندگی می کنن. اداره مهاجرت سوئد احتیاج به مترجم پیدا می کنه ، علی تا بخودش بیاد می بینه شده مترجم اداره مهاجرت. باید درد دل های ایرانی های مهاجرو برای طرف سوئدی ترجمه کنه، کاری سخت و پر مسئولیت. بواسطه این حرفه،علی هم جزو کسایی می شه که کوهی از دردها و غم های ایرانیان مهاجر و تو سینه اش داره، قسم خورده که حافظ اسرار موکل هاش باشه، خیلی سخته که آدم محکوم باشه به درد دل نکردن ، به حرف نزدن، به خالی نشدن. شاید خیره شدن های گاه به گاه علی به صفحات سایت های خبری که راجع به ایران نوشتن به همین دلیله ، عادت کرده بخونه و بشنوه ولی حرف نزنه... تو همین ایام ،علی تو یه فرش فروشی هم مشغول کار می شه و تجارت رو تجربه می کنه.
علی چند سالی مترجم بوده تا اینکه کم کم تعداد مترجم ها زیاد می شه و کار مترجمی هم کم. علی هم فرش فروشی رو با جدیت بیشتری دنبال می کنه، یه فروشگاه بزرگ تو مرکز استکهلم اجاره می کنه با یه انبار اختصاصی. کارش می گیره، اوایلش می رفته ایران، از بازار فرش های دستباف رو می خریده و می آورده سوئد، بعدش کم کم با آدم هایی آشنا می شه که فرش های دستباف رو از فرشباف ها می خرن، با یکی دو تاشون می ریزه رو هم و کارشون سکه می شه. خریدن فرش های کهنه و دستباف از گوشه کنار ایران و فروش این فرشها تو سوئد اوج کار یه تاجر موفق ایرانی تو سوئد می تونه باشه که علی تو این کار هم موفق می شه.حالا دیگه فرش فروشی و انبار فرش فروشی علی پر از فرش هایی از تمام ایرانه.
سال 1990 برای علی یادآور یه خاطره تلخه، تو این سال پسر علی تو تصادف رانندگی تو سوئد کشته می شه، دو سال بعد هم همسر سوئدی علی دق می کنه و میمیره، کاش اینکه می گن سوئدی ها بی احساسن واقعیت داشت! در اون صورت سوفیا آلان زنده بود.
علی دوباره ازدواج می کنه ، این بار همسرش ایرانیه، خانمش از ازدواج قبلی اش یه بچه داره و با علی هم صاحب یه دختر و یه پسر می شن. بچه هاشون حالا رفتن سر خونه زندگی شون . چند سالیه که علی پدر بزرگ شده، نوه هاش بورن و چشم رنگی، حالا و هوای بچه های ایرانی رو ندارن، اسم هاشون هم سوئدیه و این طور که بابا بزرگشون می گه فارسی بلد نیستن صحبت کنن. به نظر می رسه بعد از پنجاه سال زندگی تو سوئد، همه چیز علی سوئدی شده به جز اسم خودش. اگه تو ایران مونده بود و اگه تو تجارت پیشرفت می کرد آلان حاج علی صداش می کردن ...خلاصه یه خان یا جان یا آقا به اول و آخر اسمش می بستن، اما اینجا نه، هر کاره ای هم که باشی با اسم کوچیک صدات می کنن،علی ! سوئدی ها از دهه هفتاد میلادی شروع کردن به حذف تعارفات در نام گذاری افراد،خلاصه اینکه حالا دانشجو ها هم تو دانشگاه استاد ها را با اسم کوچک شان صدا می کنند، مثلا میگن استفان، اینجا بعیده که مثلا دکترا داشته باشی و بشنوی که بهت بگن، دکتر علی حسین زاده ! یه علی می گن و خلاص!
علی نمونه یکی از هزاران ایرانی مهاجر موفق در سوئده، ایرانی هایی که موفقیت اشان در کسب و کار و تجارت باعث شده ،درد و رنج و سختی های مهاجرت به چشم نیاد. وقتی به کارنامه ایرانی ها در سوئد نگاه می کنی، تو نگاه اول ایرانی هایی رو می بینی که موفق اند، اما دقیق تر که می شه ایرانی های نا موفق هم زیادن، مهاجرانی که تو کشور خودشون صاحب تخصص و حرفه بودن،دکتر و مهندس بودن و یا حساب دار و کارمند دولت ولی اینجا در سوئد، نتونستن جایگاه دلخواه اشان را بدست بیارن.
متاسفانه همیشه راجع به موفقیت ایرانی ها تو رسانه ها اغراق می شه، جوون ها تشویق می شن بیان اینجا ، اما اگه بدون برنامه و هدف بیای سوئد بعیده موفق بشی، برای بچه های ایرانی که تو مدارس سوئدی درس خوندن ، درک فرهنگ و رفتار سوئدی ها راحت تره، ولی برای اون هایی که تو سن های بالاتر به سوئد میان ،خو گرفتن با فرهنگ سوئدی سخت و دشواره. ایرانی های زیادی اینجا بیکارن یا شغل های موقت دارن، این دسته از ایرانی ها حرف هاشون و درد دل هاشون کمتر تو رسانه ها منتشر می شه، خیلی هاشون بی سر و صدا بعد از چندسال بلاتکلیفی بر می گردن ایران و می چسبن به زندگی حداقلی که تو ایران می تونن برای خودشون دست و پا کنند، بعضی هاشون هم می مونن به امید اینکه یه روزی اینجا برای خودشان کسی بشن بدون اینکه بدونن چطوری !، غافل از اینکه تو جامعه منظم و ماشینی سوئد ،برای رسیدن به موفقیت باید پله پله جلو بری، حالا اگه به هر دلیل نتونی پاتو رو پله اول سفت کنی، طی کردن مسیر موفقیت غیر ممکنه، مگر اینکه خودت رو گول بزنی و سقف آرزوهات رو سقف داشته هات تعریف کنی.
علی اما زندگی آرامی داره، چند بار در سال به مسافرت می ره. مغازه فرش فروشی اش حصار و کرکره آهنی نداره. شبها در شیشه ای مغازه را قفل می کنه، دکمه دزدگیر را روشن می کنه و می رود سراغ کارش با خاطری آسوده، همه اموالش در مقابل دزدی و آتش سوزی بیمه است، شاید همین ها باشد که علی را راضی کرده که بماند در حالی که دلش هنوز بعد از پنجاه سال در ایران است و با اینکه 75 درصد عمرش را در خارج از ایران گذرانده ، 90 درصد خاطراتش و قریب به اتفاق دوستانش رنگ و بوی ایرانی دارند. این روزها فرش فروشی دیگه تو سوئد کار پر رونقی نیست. اکثر معازه های فرش فروشی ایرانی بستن و تغییر شغل دادن. فرش فروشی علی هم مشتری چندانی نداره اما اندرونی مغازه پر از ایرونی هایی که برای گپ و گفتگو میان پیش علی. به نظر می رسه این روزها فرش فروشی بیشتر از اینکه محل تجارت علی باشه محله دیدار دوستانشه. به نظر می رسه فرش فروشی علی رو چسبونده به یه گوشه دنیا مگرنه باز هم مهاجرت می کرد. سینما خوانده ای که در سوئد تاجر فرش شد.
براستی اگر علی اگر می خواست روز و شبش را با ایرانی ها سپری کند، آخر هفته ها در به در دنبال آبگوشت و کباب باشد، چرا مهاجرت کرد؟ راستی مهاجرت یعنی چه؟ خوب است یا بد؟ خوش طعم است یا تلخ؟ جوابش هر چه هست ، واقعیت این است که هر ساله هزاران ایرانی عزم خود را جمع می کنند تا از ایران خارج شوند، به کجا ، و به هر جایی که بتوانند به آرزوهای خود رنگ و بوی واقعیت ببخشند ، بروند. گویی سرمای سوئد نمی تواند مانعی برای این مهاجران باشد.
مهاجرت بقدری با فرهنگ ایرانیان عجین شده که می شود پیش بینی کرد ، درصد بالایی از بچه هایی که هنوز در ایران متولد نشده اند هم ،وقتی به دنیا بیایند، در اولین فرصت مهاجرت می کنند! در این صورت ،همه چیز آدم خارجی می شه جز دل و احساس و خاطره که ممکنه ساکت باشن، نق نزنن ولی با مهاجرت هیچ وقت نمی تونن کاملا کنار بیان.
آدم هرجا که باشه ، دلش برا وطنش تنگ می شه ، هر جا که باشه...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر