۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

قامیشلی




هر جایی که باشی،تو هر وضعیتی که هستی،لبخند بزن،شاید لبخند تحویل بگیری! اگه شادی یه لبخند گرم، اگه هم خسته و غمگینی یه لبخند سنگین و پر حس، ضرر نمی کنی، لبخند آدم ها رو باهات همراه می کنه ،یا تو شادی ات شریک می شن و اگه باهات هم کلام شدن ،دردت رو تسکین می دن. بعضی وقت ها هم وقتی دلت گرفته و هم صحبت که پیدا می کنی، می بینی ،گرفتاری هات پیش درد و غم مردم هیچه! خلاصه به این نتیجه می رسی که نه بابا، وضع ات اون قدر ها هم خراب نیست و این گرفتاریها نمک زندگیه، آدم زرنگ ها گرفتاری ها رو زود می زارن کنار، عزم شون رو جمع می کنن، می رن جلو، از اشتباهاتشون درس می گیرن ولی خودشون رو نمی بازن، از گرفتاری هاشون برای این و اون خاطره تعریف نمی کنن.

وصلان اهل  سوریه است.  شهر قامیشلی  یه سوریه است. 10 ساله که آمده استکهلم. آدم موفقیه، برای خودش کسب و کار خوبی داره. وصلان تونسته تو یکی از محلات سوئدی نشین استکهلم برای خودش کلی مشتری دست و پا کنه، همه بهش احترام می زارن، سوئدی هایی که از محل رد می شن باهاش سلام علیک دارن... تو شهری که سلام کردن توش کپنیه .

شهر قامیشلی،لب مرز سوریه و ترکيه است. سکنه اين شهر ترکيبی از کردها، عربها، آشوريها، سريانيها و ارمنيهاست.اين شهر به داشتن محصولات کشاورزی نظير جو، گندم و عدس مشهور است. در قاميشلی تعدادی چاه نفت و گاز نيز وجود دارد. شاید به همین دلیل که جنگ تو سوریه دامن شهر قمیشلی رو هم سخت گرفته. 10 ها هزار نفر از اهالی این شهر رو به دلیل جنگ ترک کردن اما وصلان قمیشلی رو به یه دلیل دیگه ترک کرده .

پدر وصلان یکی از مالکان متنفذ و همه می شناسنش. وصلان بیست سالش که می شه،عاشق یکی از عموزاده هاش که 18 سالش بوده می شه. اونها همدیگر رو دوست داشتن اما کدورت هایی که از زمان پدر بزرگ هاشون مونده بوده مانع این ازدواج می شه. خانواده دختر نهایتا راضی می شن اما پدر وصلان رضایت نمی ده. دست آخر وصلان می ره لبنان و اونجا با دختر عموش ازدواج می کنه، به پدرش خبر می ده ولی پدرش وصلان و طرد می کنه،وصلان که تو ناز و نعمت بزرگ شده حالا باید سخت کار می کرده، اوضاع کار تو لبنان خوب نبوده،وصلان تصمیم می گیره یه جای بهتر، اول خودشون می رسونه روسیه و بعد مدتی می آد سوئد. آخه تو استکهلم برادر کوچکتری داشته که می تونست ازش کمک بخواد. برادر دست وصلان رو می گیره، براش یه مغازه کوچیک اجاره می کنه و وصلان کاسبی رو شروع می کنه. زبون سوئدی بلد نبوده و شانس اش رو برا جلب مشتری با لبخند زن امتحان می کنه. مشتری ها یه جنسی رو بر می داشتن یا به طرفش اشاره می کردن و قیمتش رو می پرسیدن، موقع حساب و کتاب وصلان چند کرونی تخفیف می داده و کارش راه می افتاده، وصلان کردتبار کم کم  تو محل برای خودش اعتباری رو دست و پا می کنه،طوری که آلان تونسته قرضش رو به برادرش پس بده و امورات زن و سه فرزندش رو  حل و فصل کنه، هنوز هم عاشق زنشه، زنی که تو سایه عشق وصلان جوان و شاد به نظر می رسه و به چین و چروک ها و چهره جدی و دست های زبر و کارکرده وصلان مفهوم می ده. چند سالیه که پدرش هم با وصلان آشتی کرده و حالا تمام مشکلاتی که داشتن خاطره شده و زندگی و عشق و شادی جریان زندگی شون شده.

فرقی نمی کنه کجا باشی، هر جا که باشی اگه می خوای یه خانواده خوب داشته باشی و شادی رو تجربه کنی، باید صبور و مسئولیت باشی. یعنی باید حرف که می زنی، به حرفت پابند باشی، اطرافیانت باهات احساس آرامش کنن، مشکلات رو تحمل کنی و با هر سختی که پیش آمده برخورد معقولی داشته باشی، سختی ها ممکنه بتونن تو صورتت چین و چروک بندازن ولی دلت صاف باشه. نداشتن  موقتی می تونه باعث بشه آدم قدر داشته هاشو بیشتر بدونه.


هر جایی که باشی،تو هر وضعیتی که هستی،لبخند بزن،شاید لبخند تحویل بگیری!
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر