رضا تقریبا یک هفته ای می شد که تو یه شرکت ساختمانی تو استکهلم مشغول بکار شده بود، شرکتی نسبتا بزرگ که چندین پروژه تو سراسر استکهلم داره. تو شرکت با یه ایرانی دیگه به نام حسن که تو شرکت برو بیایی داشت کار می کرد. حسن آقا مرد با تجربه ای بود و بیست سالیه بود که تو سوئد زندگی می کرد و تونسته بود تو این سالها زبان سوئدی و ریزه کاری های فرهنگ سوئدی رو به خوبی یاد بگیره.باید یادآور بشم یادگرفتن زبان سوئدی ،اون هم برا کیسکه با زن و چهارتا بچه قد و نیم قد تو سی و چندسالگی آمده سوئد کار ساده ای نسیت.
امروز رضا کارش رو از ساعت 7 و نیم تو پروژه شروع کرده بود و قرار بود ظهر کارش رو تمام کنه و بره دانشگاه. رضا دانشجوی دانشگاه سلطنتی استکهلمه . البته سوئدی ها این دانشگاه رو با حروف اختصاری کی. تی . اچ می گن. تو سوئد از نظام شاهی فقط یه اسم مونده مگرنه قدرت سیاسی و اداره کشور دست احزابی است که پشتوانه مردمی دارن. بماند!
امروز رضا تا ظهر کار می کرد. کار که تمام شد. حسن آقا لطف کرد و خواست رضا رو برسونه تا دانشگاه و از اونجا بره سر یه پروژه دیگه تو شهری که با استکهلم یک ساعتی فاصله داشت. حدود های ظهربود...تو مسیر یه دفعه حسن آقا گفت دیدی یادم رفت! ...رضا گفت چی رو... حسن آقا گفت که خانمم برام غذا درست کرده بود که برای ناهار بیارم،یاد شما هم بود که اینجا تنهایی... برای شما هم غذا اماده کرد ولی من یادم رفت بیارمش! فقط غذای خودم را آوردم... حیف شد... راستی رضا چه غذای ایرانی رو بیشتر دوست داری... رضا هم گفت " فسنجون" . حسن آقا دیگه حرفی نزد تا رسیدن دم دانشگاه. موقعی که رضا خواست پیاده شه حسن آقا گفت ... رضا... اون کیسه رو از رو صندلی عقب بردار. کیسه تو دست رضا بود و حسن آقا خداحافظی کرد و رفت. رضا داخل کیسه رو دید. دو تا ظرف غذا تو کیسه بود...حسن آقا ناهارش رو گذاشته بود برای رضا در حالی که خودش داشت برای بازید ازیه پروژه به اطراف استکهلم می رفت...برای چی این کار رو کرده بود؟
رضا در یکی از ظرف ها رو باز کرد. عطر و بوی فسنجون زد زیر دماغش. تو اون یکی ظرف هم سالاد مفصلی بود که چند تا طرب قرمز که به زیبایی و به شکل دندانه دار نصف شده بود تو انبوهی از سبزی های خوشمزه و خیار خرد شده و تکه ها خرد شده گوجه فرنگی کنار هم به آرامی نشسته بودن. فسنجون خلبان شد و سالاد مهمان دار هواپیما و دو تایی تو آنی رضا رو بردن تهرون!
رضا یه لحظه فکر کرد که تو حیاط خانه اشان نشسته و دور و برش و خانواده اش گرفتن. رضا نشست رو یه نیمکت و قاشق و چنگالی رو که تو کیسه بود و برداشت و شروع کرد به خوردن فسنجون. اولین قاشق فسنجون رو که گذاشت تو دهنش دیگه گوش هاش صدای سوئدی هایی رو که از کنارش رد می شدن نمی شنید. اولین چنگالش یکی از اون طرب های خوشمزه رو شکار کرده بود به سوس سالادی که تو یه ظرف شیشه کوچولو بود فرو برد. بعد دوباره چنگال و با قدرت کرد تو سالاد و چند تا برگ سبزی رو هم به طرب اسیر شد ،اضافه کرد. چنگال رو که گذاشت تو دهانش یه لحظه حس کرد خارجی ها دارن باهاش فارسی صحبت کی کنن! خلاصه توهم غذای خوشمزه ایرانی رضا رو گرفته بود. گاهی دوری از مزه ها و طعم های آشنا انسان رو در وضعیتی قرار می ده که قدرشناس تر بشه و دقیق تر. حسن آقا خدا پدر و مادرت رو بیامرزه... دست همسر گلت هم درد نکنه...خلاصه دمتون گرم .
تو فرهنگ سوئدی رضا بارها دیده بود که همکلاسی های سوئدی اش ، تو دانشگاه یا تو محل کار ظرف غذا شون رو در آوردن و شروع کردن به خوردن ،بدون اینکه به کسی تعارف کنن. خیلی از ایرانی ها هم برای این که نشون بدن سوئدی شدن این عادت رو تقلید می کردن ولی حسن آقا از اون دست آدم هایی است که از سوئدی ها کارهای خوبشون رو یادگرفته و بلده بجاش ریزه کاریهای فرهنگ ایرانی رو به رخ بکشه.
رضا تازگی ها به سوئد آمده بود و در کنار درس خواندن کار هم می کرد. حسن آقا سعی می کرد تجربیاتش رو از کار و زندگی تو سوئد در اختیار رضا بگذارد. تو این کار هم خیلی جدی بود و از هر فرصتی استفاده می کرد که یه نکته ای رو به رضا یاد بده. گاهی این انتقال اطلاعات به سرعت انجام می شد. تو این شرایط هر دو خوشحال می شدن و می شد این خوشحالی رو تو چهره هاشون دید. بعضی وقتها هم رضا توضیحات حسن آقا رو دیر می گرفت یا اینکه نکته ای رو که چندبار شنیده بود باز فراموش می کرد. تو این شرایط رضا کمی خجالت زده می شد ولی حسن آقا با لبخند می گفت...این طوری کلاه ما توهم می ره...بعد هم یه حرفی پیش می کشید و موضوع را عوض می کرد.
رضا به زودی چهل ساله می شد و تصمیم اش رو گرفته بود تو سوئد کار و باری برای خودش دست و پا کنه. برای رسیدن به این هدف رضا باید زبان و فرهنگ کاری و اجتماعی سوئد را یاد بگیره، با قوانین سوئد آشنا بشه و در یک کلام خودش رو تو کشور پیدا کنه، درست همان کاری که حسن آقا و امثال ایشان با جدیت و پشتکار انجام دادن و توانسته اند معرف خوبی برای نشان دادن توانایی های مهاجران ایرانی تبار به جامعه سوئدی باشند.
رضا در این چند روز از حسن آقا نکته های فنی و حرفه ای زیادی رو یادگرفته بود . نکاتی ارزشمند که مسیر حرکت و پیشرفت در شرکت را برایش هر روز روشن تر می کرد. حسن آقا چندمین ایرانی است که در این سالها با رضا همکار و دوست شده اند. رضا زمانی که در ایران بود بارها شنیده بود که وقتی به خارج از کشور می روی دور ایرانی ها خط بکش! اما رضا به این توصیه توجهی نکرده بود و اتفاقا از این عدم توجه بسیار خوشحال بود. قریب به اتفاق ایرانی هایی که رضا در این مدت ملاقات کرده بود برایش مفید بودند و هر هموطن و ایرانی تباری که رضا می شناخت کمک حالش بودند.
البته بودند ایرانی تبار هایی که در این دیار در امور به اصطلاح "خلاف" فعالیت داشتند ولی اینجا هم همان قاعده ای که رضا در تهران فراگرفته بود صادق بود. رضا یادگرفته بود که با آدم هایی دوستی کند که چهارچوب هایی را در رفتار و اعمالشان رعایت می کنند. اجرای این قاعده هرجا که باشی مفید است ،چه در ایران زندگی کنی و چه خارج از ایران! هر جایی که انسان بی مبالاتی کند ، صدمه می خورد،حالا چه ایران باشد چه هر جای دیگری. با این تفاوت که در مواقعی وقتی یک ایرانی در کنار خانواده اش و تحت نظارت و کنترل خانواده و محدودیت های جامعه زندگی می کند ممکن است به سبب اینکه امکان بالفعل کردن بعضی از خواست ها و افکار منفی اش را نداشته باشد ولی در خارج از ایران خودت هستی و خودت. آن هم در کشوری مثل سوئد، جامعه محدودت نمی کند، خانواده هم دخالت چندانی در امورت نمی تواند بکند، در چنین شرایطی ممکن است راحت تر و سریع تر بتوانی خواسته هایت را عملی کنی! کاری که در ایران هم دیر یا زود با بدست آوردن استقلال مالی و تصمیم گیری می توانستی بکنی. خلاصه این نقیصه به ظرفیت فکری،تربیت و خواسته های افراد بر می گردد نه به زندگی در خارج از کشور. در اینجا فرصت برای پریدن مهیاست. این شما هستی که تصمیم می گیری به کدام سمت بپری!
حسن آقا در ایران خلبان بوده، در شانزده سالگی خلبانی هواپیماهای بدون موتور را فراگرفته و با این پشتوانه توانست بود در دانشکده خلبانی جزو بهترین ها باشد. سالها به کشورش خدمت کرده . در سوئد به جبر روزگار شغل های مختلفی را تجربه کرده،در هرکاری وارد شده با تلاش و پشتکار موفق بوده. زمانی نشاندن هواپیمایی را که چرخ هایش باز نمی شده تجربه کرده و حالا هم برای هر مشکلی که در روند اجرای پروژه پیش می آید، راه حلی دارد، به قولی از روی مشکلات می پرد!
پرنده هرجا که باشد پرنده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر