۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

سینما خوانده ای که در سوئد تاجر فرش شد





آدم هرجا که باشه ، دلش برای وطنش تنگ می شه ، هر جا که باشه... علی هفتاد و دو سالشه، ولی اصلا نمی تونی سن و سالش رو از ظاهرش حدس بزنی،آخر هفته ها با دوستاش تو شیستا که یکی از محلات ایرانی نشین استکهلمه فوتبال بازی می کنه . همبازی هاش 50 ، 60 ساله ان و حتی چند تا جوون هم بین شون هست. انصافا خوب بازی می کنه، هم فوتبال و هم زندگی رو... عجیبه که همشون خارجی تبارن! چرا این ها یه همبازی سوئدی بین اشون نیست.

علی دهه 60 میلادی برای تحصیل تو رشته سینما از ایران خارج شده، تو آلمان به یه دختر سوئدی که کارمند دانشگاه بوده آشنا می شه، عاشق می شن. دختر سوئدی  باید بر می گشته سوئد، علی هم دنبالش می آد استکهلم. ازدواج می کنن و بچه دار می شن. علی تحصیلاتش رو تو سوئد  تکمیل می کنه،حتی تو یه فیلم هم بازی می کنه اما دست روزگار علی رو می کشونه به یه وادی دیگه...

شوهر خواهر علی حقوق خونده بوده و می آد استکهلم. علی هم ارتباطش با ایرانی های سوئد رو که اون زمون تعدادشون به اندازه انگشت های دست بوده بیشتر می کنه اما با شروع جنگ ایران و عراق ورق برمی گرده...ایرانی ها دسته دسته می آن سوئد و تقاضای پناهندگی می کنن. اداره مهاجرت سوئد احتیاج به مترجم پیدا می کنه ، علی تا بخودش بیاد می بینه شده مترجم اداره مهاجرت. باید درد دل های ایرانی های مهاجرو برای طرف سوئدی ترجمه کنه، کاری سخت و پر مسئولیت. بواسطه این حرفه،علی هم جزو کسایی می شه که کوهی از دردها و غم های ایرانیان مهاجر و تو سینه اش داره، قسم خورده که حافظ اسرار موکل هاش باشه، خیلی سخته که آدم محکوم باشه به درد دل نکردن ، به حرف نزدن، به خالی نشدن. شاید خیره شدن های گاه به گاه علی به صفحات سایت های خبری که راجع به ایران نوشتن به همین دلیله ، عادت کرده بخونه و بشنوه ولی حرف نزنه... تو همین ایام ،علی تو یه فرش فروشی هم مشغول کار می شه و تجارت رو تجربه می کنه.

علی چند سالی مترجم بوده تا اینکه کم کم تعداد مترجم ها زیاد می شه و کار مترجمی هم کم. علی هم فرش فروشی رو با جدیت بیشتری دنبال می کنه، یه فروشگاه بزرگ تو مرکز استکهلم اجاره می کنه با یه انبار اختصاصی. کارش می گیره، اوایلش می رفته ایران، از بازار فرش های دستباف رو می خریده و می آورده سوئد، بعدش کم کم با آدم هایی آشنا می شه که فرش های دستباف رو از فرشباف ها می خرن، با یکی دو تاشون می ریزه رو هم و کارشون سکه می شه. خریدن فرش های کهنه و دستباف از گوشه کنار ایران و فروش این فرشها تو سوئد اوج کار یه تاجر موفق ایرانی تو سوئد می تونه باشه که علی تو این کار هم موفق می شه.حالا دیگه فرش فروشی و انبار فرش فروشی علی پر از فرش هایی از تمام ایرانه.

سال  1990 برای علی یادآور یه خاطره تلخه، تو این سال پسر علی تو تصادف رانندگی تو سوئد کشته می شه،  دو سال بعد هم همسر سوئدی علی دق می کنه و میمیره، کاش اینکه می گن سوئدی ها بی احساسن واقعیت داشت! در اون صورت سوفیا آلان زنده بود.

علی دوباره ازدواج می کنه ، این بار همسرش ایرانیه، خانمش از ازدواج قبلی اش یه بچه داره و با علی هم صاحب یه دختر و یه پسر می شن. بچه هاشون حالا رفتن سر خونه زندگی شون . چند سالیه که علی پدر بزرگ شده، نوه هاش بورن و چشم رنگی، حالا و هوای بچه های ایرانی رو ندارن، اسم هاشون هم سوئدیه و این طور که بابا بزرگشون می گه فارسی بلد نیستن صحبت کنن. به نظر می رسه بعد از پنجاه سال زندگی تو سوئد، همه چیز علی سوئدی شده به جز اسم خودش. اگه تو ایران  مونده بود و اگه تو تجارت پیشرفت می کرد آلان حاج علی صداش می کردن ...خلاصه یه خان یا جان یا آقا به اول و آخر اسمش می بستن، اما اینجا نه، هر کاره ای هم که باشی با اسم کوچیک صدات می کنن،علی ! سوئدی ها از دهه هفتاد میلادی شروع کردن به حذف تعارفات در نام گذاری افراد،خلاصه اینکه حالا دانشجو ها هم تو دانشگاه استاد ها را با اسم کوچک شان صدا می کنند، مثلا میگن استفان، اینجا بعیده  که مثلا دکترا داشته باشی و بشنوی که بهت بگن، دکتر علی حسین زاده ! یه علی می گن و خلاص!

علی نمونه یکی از هزاران ایرانی مهاجر موفق در سوئده، ایرانی هایی که موفقیت اشان در کسب و کار و تجارت باعث شده ،درد و رنج و سختی های مهاجرت به چشم نیاد. وقتی به کارنامه ایرانی ها در سوئد نگاه می کنی، تو نگاه اول ایرانی هایی رو می بینی که موفق اند، اما دقیق تر که می شه ایرانی های نا موفق هم زیادن، مهاجرانی که تو کشور خودشون صاحب تخصص و حرفه بودن،دکتر و مهندس بودن و یا حساب دار و کارمند دولت ولی اینجا در سوئد، نتونستن جایگاه دلخواه اشان را بدست بیارن.

 متاسفانه همیشه راجع به موفقیت ایرانی ها تو رسانه ها اغراق می شه، جوون ها تشویق می شن بیان اینجا ، اما اگه بدون برنامه و هدف بیای سوئد بعیده موفق بشی، برای بچه های ایرانی که تو مدارس سوئدی درس خوندن ، درک فرهنگ و رفتار سوئدی ها راحت تره، ولی برای اون هایی که تو سن های بالاتر به سوئد میان ،خو گرفتن با فرهنگ سوئدی سخت و دشواره. ایرانی های زیادی اینجا بیکارن یا شغل های موقت دارن، این دسته از ایرانی ها حرف هاشون و درد دل هاشون کمتر تو رسانه ها منتشر می شه، خیلی هاشون بی سر و صدا بعد از چندسال بلاتکلیفی بر می گردن ایران و می چسبن به زندگی حداقلی که تو ایران می تونن برای خودشون دست و پا کنند، بعضی هاشون هم می مونن به امید اینکه یه روزی اینجا برای خودشان کسی بشن بدون اینکه بدونن چطوری !، غافل از اینکه تو جامعه منظم و ماشینی سوئد ،برای رسیدن به موفقیت باید پله پله جلو بری، حالا اگه به هر دلیل نتونی پاتو رو پله اول سفت کنی، طی کردن مسیر موفقیت غیر ممکنه، مگر اینکه خودت رو گول بزنی و سقف آرزوهات رو سقف داشته هات تعریف کنی.

علی اما زندگی آرامی داره، چند بار در سال به مسافرت می ره. مغازه فرش فروشی اش حصار و کرکره آهنی نداره. شبها در شیشه ای مغازه را قفل می کنه، دکمه دزدگیر را روشن می کنه و می رود سراغ کارش با خاطری آسوده، همه اموالش در مقابل دزدی و آتش سوزی بیمه است، شاید همین ها باشد که علی را راضی کرده که بماند در حالی که دلش هنوز بعد از پنجاه سال در ایران است و با اینکه 75 درصد عمرش را در خارج از ایران گذرانده ، 90 درصد خاطراتش و قریب به اتفاق دوستانش رنگ و بوی ایرانی دارند. این روزها فرش فروشی دیگه تو سوئد کار پر رونقی نیست. اکثر معازه های فرش فروشی ایرانی بستن و تغییر شغل دادن. فرش فروشی علی هم مشتری چندانی نداره اما اندرونی مغازه پر از ایرونی هایی که برای گپ و گفتگو میان پیش علی. به نظر می رسه این روزها فرش فروشی بیشتر از اینکه محل تجارت علی باشه محله دیدار دوستانشه. به نظر می رسه فرش فروشی علی رو چسبونده به یه گوشه دنیا مگرنه باز هم مهاجرت می کرد. سینما خوانده ای که در سوئد تاجر فرش شد.

 براستی اگر علی اگر می خواست روز و شبش را با ایرانی ها سپری کند، آخر هفته ها در به در دنبال آبگوشت و کباب باشد، چرا مهاجرت کرد؟ راستی مهاجرت یعنی چه؟ خوب است یا بد؟ خوش طعم است یا تلخ؟ جوابش هر چه هست ، واقعیت این است که هر ساله هزاران ایرانی عزم خود را جمع می کنند تا از ایران خارج شوند، به کجا ، و به هر جایی که بتوانند به آرزوهای خود رنگ و بوی واقعیت ببخشند ، بروند. گویی سرمای سوئد نمی تواند مانعی برای این مهاجران باشد.

مهاجرت بقدری با فرهنگ ایرانیان عجین شده که می شود پیش بینی کرد ، درصد بالایی از بچه هایی که هنوز در ایران متولد نشده اند هم ،وقتی به دنیا بیایند، در اولین فرصت مهاجرت می کنند! در این صورت ،همه چیز آدم خارجی می شه جز دل و احساس و خاطره که ممکنه ساکت باشن، نق نزنن ولی با مهاجرت هیچ وقت نمی تونن کاملا کنار بیان.

آدم هرجا که باشه ، دلش برا وطنش تنگ می شه ، هر جا که باشه... 

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

پرنده هرجا که باشد پرنده است



رضا تقریبا یک هفته ای می شد که تو یه شرکت ساختمانی تو استکهلم مشغول بکار شده بود، شرکتی نسبتا بزرگ که چندین پروژه  تو سراسر استکهلم داره. تو شرکت با یه ایرانی دیگه به نام حسن که تو شرکت برو بیایی داشت کار می کرد.  حسن آقا  مرد با تجربه ای بود و بیست سالیه بود که تو سوئد زندگی می کرد و تونسته بود تو این سالها زبان سوئدی و ریزه کاری های فرهنگ سوئدی رو به خوبی یاد بگیره.باید یادآور بشم یادگرفتن زبان سوئدی ،اون هم برا کیسکه با زن و چهارتا بچه قد و نیم قد تو سی و چندسالگی آمده سوئد کار ساده ای نسیت.

 امروز رضا کارش رو از ساعت 7 و نیم تو پروژه شروع کرده بود و قرار بود ظهر کارش رو تمام کنه و بره دانشگاه. رضا دانشجوی دانشگاه سلطنتی استکهلمه . البته سوئدی ها این دانشگاه رو با حروف اختصاری کی. تی . اچ می گن. تو سوئد از نظام شاهی فقط یه اسم مونده مگرنه قدرت سیاسی و اداره کشور دست احزابی است که پشتوانه مردمی دارن. بماند!

امروز رضا تا ظهر کار می کرد. کار که تمام شد. حسن آقا لطف کرد و خواست رضا رو برسونه تا دانشگاه و از اونجا بره سر یه پروژه دیگه تو شهری که با استکهلم یک ساعتی فاصله داشت. حدود های ظهربود...تو مسیر یه دفعه حسن آقا   گفت دیدی یادم رفت! ...رضا گفت چی رو... حسن آقا  گفت که خانمم برام غذا درست کرده بود که برای ناهار بیارم،یاد شما هم بود که اینجا تنهایی... برای شما هم غذا اماده کرد ولی من یادم رفت بیارمش! فقط غذای خودم را آوردم... حیف شد... راستی رضا چه غذای ایرانی رو بیشتر دوست داری... رضا هم گفت " فسنجون" . حسن  آقا دیگه حرفی نزد تا رسیدن دم دانشگاه. موقعی که رضا خواست پیاده شه حسن آقا  گفت ... رضا... اون کیسه رو از رو صندلی عقب بردار. کیسه تو دست رضا بود و حسن آقا  خداحافظی کرد و رفت. رضا داخل کیسه رو دید. دو تا ظرف غذا تو کیسه بود...حسن آقا  ناهارش رو گذاشته بود برای رضا در حالی که خودش داشت برای بازید ازیه پروژه به اطراف استکهلم می رفت...برای چی این کار رو کرده بود؟

 رضا در یکی از ظرف ها رو باز کرد. عطر و بوی فسنجون زد زیر دماغش. تو اون یکی ظرف هم سالاد مفصلی بود که چند تا طرب قرمز که به زیبایی و به شکل دندانه دار نصف شده بود تو انبوهی از سبزی های خوشمزه و خیار خرد شده و تکه ها خرد شده گوجه فرنگی کنار هم به آرامی نشسته بودن. فسنجون خلبان شد و سالاد مهمان دار هواپیما و دو تایی تو آنی رضا رو  بردن تهرون!

رضا یه لحظه فکر کرد که تو حیاط خانه اشان نشسته و دور و برش و خانواده اش گرفتن. رضا نشست رو یه نیمکت و قاشق و چنگالی رو که تو کیسه بود و برداشت و شروع کرد به خوردن فسنجون. اولین قاشق فسنجون رو که گذاشت تو دهنش دیگه گوش هاش صدای سوئدی هایی رو که از کنارش رد می شدن نمی شنید. اولین چنگالش یکی از اون طرب های خوشمزه رو شکار کرده بود به سوس سالادی که تو یه ظرف شیشه کوچولو  بود فرو برد. بعد دوباره چنگال و با قدرت کرد تو سالاد و چند تا برگ سبزی رو هم به طرب اسیر شد ،اضافه کرد. چنگال رو که گذاشت تو دهانش یه لحظه حس کرد خارجی ها دارن باهاش فارسی صحبت کی کنن! خلاصه توهم غذای خوشمزه ایرانی رضا رو گرفته بود. گاهی دوری از مزه ها و طعم های آشنا انسان رو در وضعیتی قرار می ده که قدرشناس تر بشه و دقیق تر. حسن آقا خدا پدر و مادرت رو بیامرزه... دست همسر گلت هم درد نکنه...خلاصه دمتون گرم .

تو فرهنگ سوئدی رضا بارها دیده بود که همکلاسی های سوئدی اش ، تو دانشگاه یا  تو محل کار ظرف غذا شون رو در آوردن و شروع کردن به خوردن ،بدون اینکه به کسی تعارف کنن. خیلی از ایرانی ها هم برای این که نشون بدن سوئدی شدن این عادت رو تقلید می کردن ولی حسن آقا از اون دست آدم هایی است که از سوئدی ها کارهای خوبشون رو یادگرفته و بلده بجاش  ریزه کاریهای فرهنگ ایرانی رو به رخ بکشه.

رضا تازگی ها به سوئد آمده بود و  در کنار درس خواندن کار هم می کرد. حسن آقا  سعی می کرد تجربیاتش رو از کار و زندگی تو سوئد در اختیار رضا بگذارد. تو این کار هم خیلی جدی بود و از هر فرصتی استفاده می کرد که یه نکته ای رو به رضا یاد بده. گاهی این انتقال اطلاعات به سرعت انجام می شد. تو این شرایط هر دو خوشحال می شدن و می شد این خوشحالی رو تو چهره هاشون دید. بعضی وقتها هم رضا توضیحات حسن آقا رو دیر می گرفت یا اینکه نکته ای رو که چندبار شنیده بود باز فراموش می کرد. تو این شرایط رضا کمی خجالت زده می شد ولی حسن آقا  با لبخند می گفت...این طوری کلاه ما توهم می ره...بعد هم یه حرفی پیش می کشید و موضوع را عوض می کرد.

رضا به زودی چهل ساله می شد و تصمیم اش رو گرفته  بود تو سوئد کار و باری برای خودش دست و پا کنه. برای رسیدن به این هدف رضا باید زبان و فرهنگ کاری و اجتماعی سوئد را یاد بگیره، با قوانین سوئد آشنا بشه و در یک کلام خودش رو تو کشور پیدا کنه، درست همان کاری که حسن آقا و امثال ایشان با جدیت و پشتکار انجام دادن و توانسته اند معرف خوبی برای نشان دادن توانایی های مهاجران ایرانی تبار به جامعه سوئدی باشند.

رضا در این چند روز از حسن آقا  نکته های فنی و حرفه ای زیادی رو یادگرفته بود . نکاتی ارزشمند که مسیر حرکت و پیشرفت در شرکت را برایش هر روز روشن تر می کرد. حسن آقا  چندمین ایرانی است که در این سالها با رضا همکار و دوست شده اند. رضا زمانی که در ایران بود بارها شنیده بود که وقتی به خارج از کشور می روی دور ایرانی ها خط بکش! اما رضا به این توصیه توجهی نکرده بود و اتفاقا از این عدم توجه بسیار خوشحال بود. قریب به اتفاق ایرانی هایی که رضا در این مدت ملاقات کرده بود برایش مفید بودند و هر هموطن و ایرانی تباری که رضا می شناخت کمک حالش بودند.

البته بودند ایرانی تبار هایی که در این دیار در امور به اصطلاح "خلاف" فعالیت داشتند ولی اینجا هم همان قاعده ای که رضا در تهران فراگرفته بود صادق بود. رضا یادگرفته بود که با آدم هایی دوستی کند که چهارچوب هایی را در رفتار و اعمالشان رعایت می کنند.  اجرای این قاعده هرجا که باشی مفید است ،چه در ایران زندگی کنی و چه خارج از ایران! هر جایی که انسان بی مبالاتی کند ، صدمه می خورد،حالا چه ایران باشد چه هر جای دیگری. با این تفاوت که در مواقعی وقتی یک ایرانی در کنار خانواده اش و تحت نظارت و کنترل خانواده و محدودیت های جامعه زندگی می کند ممکن است به سبب اینکه امکان بالفعل کردن بعضی از خواست ها و افکار منفی اش را نداشته باشد ولی در خارج از ایران خودت هستی و خودت. آن هم در کشوری مثل سوئد، جامعه محدودت نمی کند، خانواده هم دخالت چندانی در امورت نمی تواند بکند، در چنین شرایطی ممکن است راحت تر و سریع تر بتوانی خواسته هایت را عملی کنی! کاری که در ایران هم دیر یا زود با بدست آوردن استقلال مالی و تصمیم گیری می توانستی بکنی. خلاصه این نقیصه به ظرفیت فکری،تربیت و خواسته های افراد بر می گردد نه به زندگی در خارج از کشور. در اینجا فرصت برای پریدن مهیاست. این شما هستی که تصمیم می گیری به کدام سمت بپری!

حسن آقا در ایران خلبان بوده، در شانزده سالگی خلبانی هواپیماهای بدون موتور را فراگرفته و با این پشتوانه توانست بود در دانشکده خلبانی جزو بهترین ها باشد. سالها به کشورش خدمت کرده . در سوئد به جبر روزگار شغل های مختلفی را تجربه کرده،در هرکاری وارد شده با تلاش و پشتکار موفق بوده. زمانی نشاندن هواپیمایی را که چرخ هایش باز نمی شده تجربه کرده و حالا هم برای هر مشکلی که در روند  اجرای پروژه پیش می آید، راه حلی دارد، به قولی از روی مشکلات می پرد!

 پرنده هرجا که باشد پرنده است.